|
|
|
|
|
خواننده هایی هستن که آدم با اونها و آهنگ هاشون خاطره داره. هر وقت این آهنگا رو گوش میدی یه سری از خاطرات گذشته آدم زنده میشه؛ حالا دیگه خوب و بدش قاطیه. هم خاطرات بد یاد آدم میاد هم خاطرات خوبش. قدیما خیلی به آهنگهای عصار گوش میدادم ؛ زیاد. خوشحالم که مونده و باز هم "محتسب" و "بازی عوض شده" رو خونده. به نظرم محتسب هم از آلبوم های موفقشه. عصار چنتا خصوصیت داره که من آلبوم هاش رو دوست دارم. - اینکه معمولا یکی دو تا شعر از مولانا میخونه. - گروهش ثابته و فکر کنم همه آلبوم هاشو با گروه فؤاد حجازی خونده و آهنگ سازش فؤاد حجازی هست. - معمولا توی یه آلبوم آهنگ هایی تو فاز های مختلف میخونه و یه ریتم خاص به یه آلبومش حاکم نیست. - صداش هم خیلی گیرا و گرمه. مثلا توی همین این آلبوم محتسب که نام آلبوم بر اساس شعر زیبای مست و محتسب پروین اعتصامی هست شعرها و آهنگ ها خیلی خوب انتخاب شدن و به نظرم واقعا قشنگه. توی آلبوم من آهنگ "بیا تکلیف روشن کن" و "دیگر چه میتوان گفت" رو خیلی دوست داشتم. شعرها رو گذاشتم تا اگه آهنگ رو گوش ندادید شعر رو بخونید.
"دیگر چه میتوان گفت" چون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت دکتر مظاهر مصفا
"بیا تکلیف روشن کن" بیا تکلیف و روشن کن نه اونجوری که مغروری بیا تکلیف وروشن کن نه اینجوری که مجبوری کسی عاشق تراز من نیست خودتم اینو میدونی بیا تکلیف و روشن کن بهم بگو که میمونی جدایی ممکنه مارو یه شب راحت کنه از غم ولی فردا تو میدونی که دلتنگیم برای هم
این عکس هم به مناسبت زمستون و هم به مناسبت خالی نبودن پست از عکس . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:33 توسط گاه
|
|
||
|
|
|
|
|
این متن تقدیم می شود به همه پیرمرد/پیرزن های غرغروی دیارمون لب خیابون وایساده بودم که تاکسی جلوم وایساد. سوار شدم. راننده اش از اون پیرمردای اخمو بود. یه مقدار جلو تر یه پیرزن سوار شد. اوضاع خوب بود تا به مقصد رسیدیم. یه دفه پیرزن یه هزاری داد به راننده و پیاده شد. راننده ام دم پیچ فلکه وایساد و یه قطار ماشین پشت سرش. یه طرف کلی بوق؛ یه طرف یه پیرزن که باقی پولمو بده؛ یه طرف هم یه پیرمرد اخموی غرغرو که نمیتونه 875 تومن پول خرد جور کنه. درکمتر از 2 نانوثانیه بحث شروع شد. این یکی جملهاش تموم نشده اون یکی جواب داده بود. ما هم ظاهر خنده به صورت گرفتیم و خودمون رو به نشنید زدیم. سرعت تبادل الفاظ ناشایست از 2 مگا غرغر (MGg) شروع شد و در لحظه راه افتادن مجدد ماشین به 1.7 اگزا غرغر (EGg) رسد که رکورد جدیدی در تبادل الفاظ ... بود. (بنده بعد از رسیدن به منزل با ناشر کتاب گینس تماس گرفتم و این رکورد رو اونجا ثبت کردم. امواج این غرغر ها انقدر قوی بود که مرکز ژئوغرغر دانشگاه تهران هم اون رو ثبت کرده بود) (پیشاپیش از خانم های محترم به خاطر بیان بخش دوم ماجرا عذرخواهی نموده، برائت خودم رو از راننده تاکسی اعلام میکنم) اپیزود دوم، کورس بعدی بود که بنده و پیرمرد که سر فراز از یک جنگ برگشته بود طی کردیم. طی این راه پیرمرد 2 هدف رو دنبال میکرد: 1- حمله به خانم ها 2- مسخره کردن خانم ها که هرچی اون خانم مسن تر بود درجه این افعال بالا تر بود. هر جایی که یه خانم وایساده بود اول با ماشین میرفت طرفش بعد یه دفه فرمون رو می چخورند تا ازش دور بشه و سوارش نکنه. بعد هم شروع میکرد در آورد ادای خانم ها. مثلا میگفت: "(صدای بوووووووغ .) (صدای بووووووغ .) " به چهار راه که رسیدیم دیگه خودش خسته شده بود. بیچاره فرمون تاکسی که خیس خیس بود . انقدر حرف زد که دیگه کم کم صدای قیژ قیز فکش به گوش میرسید. آخر سر هم گفت : "یه جایی نیست من پیاده شم این قبض های (صدای بوغ) رو بدم". اصلا یادش رفته بود من توی تاکسی هستم که گفتم: "آقا ممنون، من پیاده میشم". نتایج اخلاقی داستان : 1- اگه سوار تاکسی بودید که راننده اش یه پیرمرد اخمو بود و یه پیرزن اخمو هم سوار شد از تاکسی پیاده بشید . اگه پول خرد دارید بدید و برید اگه نه پول درشت رو بدید و بگید بقیه اش مال خودتون. بعد تماس بگیرید اورژانس اجتماعی و با دادن مقصد پیرزن بگید که اونجا یه نزاع خیابونی رخ داده تا خودشون رو برسونن. 2- اگه جایی یه پیرزن و پیرمرد دعواشون شد پس از حرکت ماشین خودتون رو از تاکسی به بیرون پرت کنید. چون ممکنه به عنوان هم دست یه راننده تاکسی در قتل 20 پیرزن بازداشت بشید. 3- همیشه یه 150 تومن پول خرد توی جیبتون باشه تا اگه زبونم لال اگه گرفتار یه چنین راننده تاکسی شدید، .... ، آره دیگه . 4- در نهایت به خانم های خانه داری که همسرانشان تاکسی دار هستند توصیه می شود جهت حفظ جان هم نوعان خود از خروج همسرانشان از منزل از همسرانشان تست اخلاق(این آزمایش توسط کیت های آزمایشگاهی پیشرفته انجام میشود و نتیجه در 1 دقیقه مشخص می شود) به عمل آوره و در صورت مثبت بودن جواب از خروج آنها از منزل خود داری نموده و مراتب را هرچه سریع تر یه پلیس 110 اطلاع دهند. با احترام. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 16:12 توسط گاه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 19:58 توسط گاه
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش داشتم اسناد و مدارکم رو مرتب میکردم. دبیرستان، دوره کارشناسی، ارشد؛ ثبت نام ها، نامه ها، تقدیر ها، درخواست ها و ... . تعدادشون زیاد شده . هر کدومشون یه خاطره دارن و ده ها آدم که اون زمان بودن و الان نیستن. حس خاصی به آدم میده، دیدن این جور چیز ها؛ حسی مثل اینکه به آدم یادآوری میکنه کی بوده و کجا بوده و وقتی که خوب فکر میکنه میفهمه راهی که انتخاب کرده و داره میره درسته یا نه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 15:0 توسط گاه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز رفته بودم تا برای اتاقم یه پوستر بخرم. توی مغازه میگشتم که یه دفه نگاهم افتاد به یه تابلو از استاد شجریان. ترکیب رنگیش خوب بود از اون خوبتر شعری بود که اول "بوی باران" بود. بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آن گاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم از این باو و به سوی تو بیایم. از اون هم بهتر نیم چهره استاد بود اصلا کشیدم به طرف خودش. چند لحظه بهش خیره شدم . تصمیم گرفتم توی اتاق داشته باشم اون رو. گاهی وقتها هم اینجوری میشه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:2 توسط گاه
|
|
||